گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۵

گاهی که سنگ حادثه از آسمان رسداول بلا به مرغ بلند آشیان رسد
ای باغبان ز بستن در پس نمی‌رودغارتگر خزان چو به این گلسِتان رسد
حرف شب وصال که عمرش دراز بادکوته‌تر است از آنکه ز دل بر زبان رسد
آخر همه کدورت گلچین و باغبانگردد بَدَل به صلح چو فصل خزان رسد
مرهم به داغ غربت ما کی نهد وطنگوهر ندیده‌ایم که دیگر به کان رسد
من جغد این خرابه‌ام آخر، هما نِیَماز خوان رزق تا به کی‌ام استخوان رسد
رفتم فرو به خاک ز سرکوب دشمناننوبت کجا به سرزنش دشمنان رسد
بی بال و پر چو رنگ ز رخسار می‌پریمروزی که وقت رفتن ازین آشیان رسد
پیغام عیش دیر به ما می‌رسد کلیممی در بهار اگر نکشم در خزان رسد