گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۴

شعله آتش حسن تو چو بالا گیردفلک انگشت بدندان ثریا گیرد
کاهش عشق ز بس جسم نزارم بگداخترنگ در چهره من پرده بسیما گیرد
خلوت وصل ترا محرم محروم دلستچند از بزم تو برون رود و جا گیرد
خود اگر گوشه نشین نام جهانگیر خوشستطرز باید که کسی یاد ز عنقا گیرد
بوی می مرهم ناسور بود کاش کسیپنبه داغ مرا از سر مینا گیرد
اشک تا هست بخوناب جگر پروردستدل مرغان قفس زود ز صحرا گیرد
بسکه پست است بمعراج تو گوئی رفتهبخت من آبله ای گر بته پا گیرد
با چنین طالع وارون چه توان کردزهر تا چند کس از دست مسیحا گیرد