غزل شمارهٔ ۳۵۱
آن رهروان که در پس زانو سفر کنندپوشیده دیده و ره نادیده سر کنند
هر جا غبار کوی تو باشد عبیر چیستخاکیست آنکه عطر فروشان بسر کنند
اهل کرم که عزت مهمان شناختندخجلت کشند گر غمی از دل بدر کنند
یکباره عیبهای جوانی وداع کردهنگام کوچ قافله را هم خبر کنند
دوران برات رزق عزیزان نوشته استبر کشته ایکه سبز ز آب گهر کنند
نازم بتوتیای قناعت که می دهدبینایئی که از همه قطع نظر کنند
حرف تب فراق ترا عاشقان چو شمعگر شام سر کنند سحر مختصر کنند
تاب و توان کرسی زانو چه کم شودباید خیال بیهده از سر بدر کنند
فرزند ماست شعر و بدان فخر می کنمزان ابلهان نه ایم که فخر از پدر کنند
از لذت تبسم شیرین لبان کلیمارباب ذوق جمله نمک در شکر کنند