گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۲

بسمل ز تیغ او بطپیدن نمی رسداز کشتگان کفن ببریدن نمی رسد
چون خنده گلست زبس ضعف ناله امکز لب چو بگذرد بشنیدن نمی رسد
گر پاشکسته نیستی این راه سر مکنرهرو بکام دل بدویدن نمی رسد
از بسکه برق تشنه لب آب و خاک اوستکشت امید ما بدمیدن نمی رسد
جائیکه نرگس تو بود نوبهار رادر چشم لاله سرمه کشیدن نمی رسد
گوش گران پیکر دهریم و نزد ماپیغام آشنا برسیدن نمی رسد