گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۰

به بزمت شب خوش آن عاشق که سرگرم فغان افتدشود چون صبح روشن راست چون شمع از زبان افتد
چمن از بس که تاریکست بی‌شمع جمال اوفروزم گر چراغ ناله مرغ از آشیان افتد
به خلوت هم نقاب از چهره هرگز برنیندازدمبادا شمع را زین بیشتر آتش به جان افتد
قبول عشق اگر داری طمع، از خرمی بگذرکه گل چون بشکفد اینجا ز چشم باغبان افتد
اگر بر هم خورد عالم همان بر جای خود باشمنخواهد بردنش گر سایه در آب روان افتد
به سوز سینه پرناوکم گاهی نگاهی کنتماشا دارد آن آتش که اندر نیستان افتد
کلیم از چشم یار افکند این بخت سیه ما راالهی کوکب بختم ز بام آسمان افتد