غزل شمارهٔ ۳۴۹
اگرچه نخل هنر را ثمر نمیباشدز سنگ بدگهران بیخطر نمیباشد
زآه خلق بپرهیز کآینه است گواهکه در زمانه دم بیاثر نمیباشد
درین محیط گر از سود چشم میپوشیسفینه را ز شکستن خطر نمیباشد
به هر که سینهٔ صد چاک را نمودم گفتبرو که مرهم زخم سپر نمیباشد
سپهر تا پدری میکند نمیبینمپسر که تشنهٔ خون پدر نمیباشد
دل آن بود که نجوید ز تیغ جور پناهدمی که سینه سپر شد جگر نمیباشد
ز تیغ خط به مزار شهید خویش کشدستیزهجویی از این بیشتر نمیباشد
به نزد پایهشناسان بلندپروازیبه غیر ریختن بال و پر نمیباشد
ز هوش رفته دل ما به خود نیاید بازبه این درازی عمر سفر نمیباشد
سرم ز پنبهٔ مینا سبکتر است کلیمکه مغز در سرم از دردسر نمیباشد