غزل شمارهٔ ۳۴۸
بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهدسپند از آتش مهر و وفا نمی خواهد
چو من ببرم در آیم برای جا دادنتو برمخیز که پروانه جا نمی خواهد
بدام حادثه افتاده را ز عقل چه سودفتاد کور چو در چه عصا نمی خواهد
عجب که جوهر من رنگ عجز برتابدزبان تیغ امان از بلا نمی خواهد
فسردگی را بازار آنچنان گرمستکه کاه روی دل از کهربا نمی خواهد
کرم ز بخل به، اما بخیل به ز کریمبخیل هرگز کس را گدا نمی خواهد
قبول عام ازین بیشتر نمی باشدکه استخوان مرا هم هما نمی خواهد
کلیم سوخته عریان بیسروپائی استبسان شمع کلاه و قبا نمی خواهد