گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۷

تا تو رفتی جان دگر آمیزشی با تن نکردعکس در آئینه بیصورت دمی مسکن نکرد
پاک طینت با گرانان سازگاری می کندآب آهنگ جدائی هرگز از آهن نکرد
مفلسان را کس نمی خواهد، زمینا کن قیاستا تهی شد دیگرش کس دست در گردن نکرد
توده خاکستر دلها بگردون تا نرفتروزگار آئینه خورشید را روشن نکرد
بسکه بی آرامیم در عشق او تأثیر داشتکینه ام یک لحظه جا در خاطر دشمن نکرد
سبزه گل را که بینی آتش و خاکسترستچشم یک بین امتیاز گلشن از گلخن نکرد
در گلستان هم دل خرم نباید داشتنغنچه تا نشکفت کس بیرونش از گلشن نکرد
بس که با تاریکی شب‌ها کلیم الفت گرفتخانه روشن از چراغ وادی ایمن نکرد