گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۶

دل زغمخواران جز آئین جفاکاری ندیدهمچو گوش کو زکس در دهر همواری ندید
آبروی اعتبارم دور شد از دوستانرشته کز گوهر جدا افتاد این خواری ندید
چون شرر زائیدن و مردم بیکدم می شودهر که خود را بسته قید گرانباری ندید
با وجود آنکه چون ناسور دارد دشمنیزخم ما یکبار از مرهم سپرداری ندید
در دیار عشق کانجا جغد را فر هماستبدشگونست آن سری کز سیل معماری ندید
گر جفا بس کرد دوران مهربان ما نشدبیش ازین در خویش سامان دلازاری ندید
غیر ازین کان دلبر بیمهر را جان سخت کردحاصل دیگر کلیم از ناله و زاری ندید