گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۵

عاشق آنست که چون داغ تمنا سوزدهمچو خورشید بیک داغ سراپا سوزد
شعله اش سرو شود، فاخته گردد شررشهر که در آرزوی آن قد رعنا سوزد
خبر از گرمی این راه قدم کاه بودسالکی را که سر از آبله ما سوزد
دل زتر دامنی نفس شود ز اهل جحیمروش هیزم تر نیست که تنها سوزد
نتواند چو گذشت از سر یکقطره چه سودکه بلب تشنگی ما دل دریا سوزد
بسکه پست است و زبون جای تعجب نبودکرم شب تاب اگر اخگر ما را سوزد
گاه در جامه فانوس هم آتش گیردعجبی نیست اگر شیشه زصهبا سوزد
هیزم گلخن حسن تو هم آن دل نشودکه مدام از غم ناکامی دنیا سوزد
کرم ایزدیش باز نسوزد در حشراگر امروز کلیم از غم فردا سوزد