غزل شمارهٔ ۳۴۴
بیش ازین دوران ستم پرور نبودآسمان زینگونه بداختر نبود
عمر چون ایام بیماری مرگهیچ امروزش ز دی بدتر نبود
آنقدر پیکان که در یک زخم داشتدر دکان هیچ پیکان گر نبود
هر کجا رفتم بدنبال مرادغیر سرگردانیم رهبر نبود
سیر بستان تمنا کرده امیک نهال آرزو را بر نبود
از تف دل مردمک را سوختیمدسترس بر سرمه دیگر نبود
خواب در چشمم نمی آید چو شمعبسترم آنشب که خاکستر نبود
در دم آخر چنین می گفت شمعکافسر زر غیر دردسر نبود
کار رونق دشمنی دارم کلیمگر می آوردم بکف ساغر نبود