گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۳

گرم ز لطف سیه روز خود خطاب کندسیاه روزی من کار آفتاب کند
در آب و خاکم نسرشته اند بیمهریز رحم آتش من گریه بر کباب کند
رود بسوی کمر طره ات بسر هر دمبرای آنکه ازو کسب پیچ و تاب کند
سراغ چشمه حیوان نمی کنم که مراقناعتیست که سیرابم از سراب کند
کسی نمی خورد از وی فریب مستوریبسر چو دختر رز چادر از سحاب کند
فسردگی بسکون خوب نیست عاشقراچو نبض باید پیوسته اضطراب کند
چو شمع خانه زین می شوی زغایت رشکحنای پای تو خون در دل رکاب کند
فلک خرابه ما را از آن کند تعمیرکه آشیانه صد جغد را خراب کند
کلیم بخت تو آنگاه می شود بیدارکه یار سر بکنارت نهاده خواب کند