غزل شمارهٔ ۳۴۲
نگه چو گرم بر آن پرحجاب میگذردگلاب آن گل روی از نقاب میگذرد
اگر ز دل به تغافل گذشته مژگانشچنان گذشته که سیخ از کباب میگذرد
سپند آتش شوقیم کار ما سهل استبه یک تپیدن دل اضطراب میگذرد
ندیده محنت سرگشتگی چه میدانددرین محیط چهها بر حباب میگذرد
غم زمانه چرا نگذرد به آسانیچنین که عمر ز غفلت به خواب میگذرد
حنا به توسن آن شهسوار میبنددگهی که اشک منش از رکاب میگذرد
به غیر زخم جفاهای بیشمار تو نیستبه ملک عشق اگر بیحساب میگذرد
نمیرود قدم عقل در ره جرأتشناور است و به کشتی ز آب میگذرد
کلیم را تو اگر رخصت سوال دهیبه این نشاط ز فکر جواب میگذرد