غزل شمارهٔ ۳۳۹
دارم آن سر که اگر در ره دشمن باشدچون سر شیشه می عاریه بر تن باشد
حرص از طول امل تا بکمندت نکشدباید این رشته بکوتاهی سوزن باشد
هر کسی حاصلی از مزرع امید بردعشق دهقان چو بود آبله خرمن باشد
دیده آبله ها گر مزه از خار نیافتنقص سالک بود ار پای بدامن باشد
مرد هرچند سرافراز بود همچون شمعآخر کار همان به که فروتن باشد
کار بر اهل سخن دهر ز بس سخت گرفتقفس طوطی خوش لهجه ز آهن باشد
با تو دشمن نکند آنچه کند کینه اوزنگ آئینه دل کینه دشمن باشد
رخنه تیغ سیه تاب بود بیرخ دوستکلبه ما چو قفس گر همه روزن باشد
سخن راست کلیم از من دیوانه شنوعاجز نفس زنست ار چه تهمتن باشد