گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۸

کی آن صیاد بی‌پروا پی نخجیر می‌گرددکه دایم در رهش صد صید از جان سیر می‌گردد
صبوری چون ز حد بگذشت کاری رو نمی‌آردکه دارو کهنه چون گردید بی‌تأثیر می‌گردد
خط سبزت عنان اختیار از دست و دل بردهبهارست و دگر دیوانه بی‌زنجیر می‌گردد
سراپای وجودم باده شد از حرص میخواریولی همچون حبابم چشم و دل کی سیر می‌گردد
شراب کهنه می‌نوشم ببزم او چو بنشینمبه من تا نوبت آید دختر رز پیر می‌گردد
کلیم آن گردش چشم و نگاه دمیدم کم شدچو ساقی سرگران افتاد ساغر دیر می‌گردد