گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۷

پرپیچ و تاب و تیره بی امتداد بوداین زندگی که نسخه ای از گردباد بود
دل از سر امید اگر برنخاستیجا تنگ بر نشستن نقش مراد بود
هر صید کام کز پی او می دوید دلهر گه بدام آرزو افتاد باد بود
خوش وقت بیغمی و جوانی که داشتیمصد باعث طرب که یکی طبع شاد بود
از آسمان گشایش کاریکه دیده اماز شست او خدنگ بلا را گشاد بود
هر عقده غمی که بکارم فلک فکندمشکل گشاتر از گره اعتقاد بود
از عشق در زمان تو بیگانه گشت حسنورنه میان شعله و شمع اتحاد بود
در جام لاله و گل این باغ کرده اندخونابه غمی که ز دلها زیاد بود
در زیر زنگ حادثه گم شد زمن کلیمآندل که همچو آینه روشن نهاد بود