گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۶

دل بیهده افغان ز تو ناساز نداردچون شیشه که تا نشکند آواز ندارد
این عیب بگیرائی مژگان تو مانداز رفتن اگر اشک مرا باز ندارد
در خلوت دل پرده نشین کیست بجز تودر سینه صدف غیر گهر راز ندارد
هر راز که دل داشت نهان، اشک دگر گفتپیکان تو رازیست که غماز ندارد
من لب اگر از نوحه و فریاد به بندمپروانه درین بزم هم آواز ندارد
چون دام در و سر زده نتوان بدرون رفتعیبست قفس را که در باز ندارد
در محفل دیوان کلیمش نتوان یافتگر شمع سخن شعله آن راز ندارد