غزل شمارهٔ ۳۳۵
در شکار دل ما دام دگر می بایددانه صید فریبش زشرر می باید
عشق بر مائده غیر از تن بیسر نفشاندزانکه بر خوان بلا کاسه ز سر می باید
نیست زابنای زمان هر که هنر دشمن نیستپسرانرا چو نشانی ز پدر می باید
اشک بی لخت جگر نیست غم نان چه خوریزاد این راه همین دیده تر می باید
کشت امید کسان سبز شد و خوشه رساندمزرع بخت مرا آب گهر می باید
روشنی از مه و خورشید اگر می خواهیخانه از کوچه آنزلف بدر می باید
از جفای پدر و سیلی استاد چه سودهر کرا غربت و سوهان سفر می باید
خانه هستی چون شیشه ساعت خوابستهر نفس از سر تو زیر و زبر می باید
دیده ها چو خدا شکل صدف داد کلیمدایم از اشک لبالب ز گهر می باید