غزل شمارهٔ ۳۳۴
نه به می گرد کدورت از دل ما میرودغم ازین ویرانه هم از تنگی جا میرود
بر میان نازکت اندیشه نتواند گذشتراه باریکست پایش ناگه از جا میرود
این قدر باید به می دلبستگی، رشکست رشکتا دهد یک قطره خون از چشم مینا میرود
راه پرخار و تهی پایان دشت شوق راآبله کفش است آن هم کی بهر پا میرود
دل به امید مداوای که دیگر خوش کندخسته چون نومید از پیش مسیحا میرود
شمع آخر بر سر پروانه خواهد آمدنمهربان خواهی شدن این سرکشیها میرود
گرچه محتاجیم چشم اغنیا بر دست ماستهرکجا دیدیم آب از جو به دریا میرود
بس که عشرت میرمد از من درین محفل کلیمباده در دور من از ساغر به مینا میرود