گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۳ - در مدح شاه‌جهان

دل را کی آن طاقت بود کز فکر جانان بگذردبا یک جهان لب‌تشنگی از آب حیوان بگذرد
من راه هجران را بخود هرگز نمی دادم ولیآتش ره خود واکند چون از نیستان بگذرد
هر کس که بیند حال من داند که هجران دیده امآری خرابی ظاهرست آنجا که طوفان بگذرد
بیتو سر شکم بر کنار از بسکه ریزد چشم تردامان من گر بفشری آب از گریبان بگذرد
هر موی بر اعضای من کوکو زند چون فاختههر گاه در دل یاد آن سر و خرامان بگذرد
خواهم شب و روز توی خورشید و ماه روشنیکاین تیره‌روزی بس شود شب‌های هجران بگذرد
خاک ره شاه‌جهان تاج سر خود می‌کنمتا فرق بخت من کلیم از اوج کیهان بگذرد