غزل شمارهٔ ۳۳۲
زیوری از داغ مرد عشق را بهتر نبودکعبه دل را به از وی حلقه ای بر در نبود
فیض بخشی سربلندی آورد بنگر که شمعتا دم آخر سرش بی زیور افسر نبود
با همه حیرانی و سرگشتگی از جذب شوقرفته ام راهی که خضرش نیز بی رهبر نبود
بعد مردن خاکم از آغوش خود بیرون فکندمهربانی هیچگه در طبع این مادر نبود
در دیار عشقبازی روی سامان کس ندیدسکه در این ملک هرگز روشناس زر نبود
جلوه گاهی حسن خواهد ، اینهمه پرهیز چیسترخ مپوش از دیده ما باده بی ساغر نبود
نیک و بد یکسان بود در پیش طبع ما کلیمهیچ عکس آئینه را از دیگری بهتر نبود