گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۰

کی بود سرگشتگی ها را دل از سر واکندخویش را دیوانه یک شهر و یک صحرا کند
پا اگر فرسود شاید دستگیر تن شودهمچو نقش بوسه در یک آستان مأوا کند
سود سودای نمک ما را سوی کشمیر برداعتباری بخت شور آنجا مگر پیدا کند
دوستان نازک مزاج و ما بسی نازک دماغچون کسی اوقات صرف پاس خاطرها کند
در دلی گر ره نداریم آنهم از تقصیر ماستکس باین سرگشتگی در خاطری چون جا کند
در قدم گلزار دارد ره نورد راه شوقمی زند بر سر اگر خاری برون از پا کند
سیل را در ره مقام از اختیار خویش نیستمهلتی باید که سد راه را صحرا کند
گر ببزمت دیر می آید کلیم از صبر نیستموسمی باید که کس آهنگ این دریا کند