غزل شمارهٔ ۳۲۹
دلی دارم کزو دلها بسوزدتر و خشک تعلق را بسوزد
چو اختر بر سپهر خاکساریبمیرد روزها شبها بسوزد
میان خاکساران سوزم از غمچو آن کشتی که در دریا بسوزد
ز دودش اشک اخترها بریزدچو خاشاک وجود ما بسوزد
هنر ما را چنین ناکام داردچراغ خانه رختم بسوزد
ز دودش سرو بندد بر هوا نقشچو دل از شوق آن بالا بسوزد
فلک از سردمهری سوخت ما راچو آن نخلی که از سرما بسوزد
کجا دارد کلیم آن پیش بینیکه امروز از غم فردا بسوزد