غزل شمارهٔ ۳۳۰
ز خوان غیب یک نعمت نصیب ما و ساغر شدز خون خوردن چرا نالیم کاین روزی مقدر شد
دل از آمیزش بیگانه و خویشان به تنگ آمدبیابان جنونی کو که صحبتها مکرر شد
در حرص ار به رویت بسته گردد گنجها یابیتوانگر گشت محتاجی که او محروم ازین در شد
نگه در نیمه ره ماند ز بس کز گریه نم داردچه پرواز آید از مرغی که او را بال و پرتر شد
چه تکلیف نشستن میکنی آشفتهحالی راکه بیرون رفتنش از بزم همچون دود مجمر شد
نیم نومید کوته گشت اگر از وصل او دستمبه تَه خواهد رسیدن شمع اگر پروانه بیپر شد
کلیم اشکت ز سر نگذشته دست و پا مزن چندیندرین آب تنک زینسان نمیباید شناور شد