گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۸

همه محروم و ازو دست کسی دور نبودکس ندیدم که درین میکده مخمور نبود
فقر و روشندلی آئینه رخسار همندهیچ ویرانه ندیدم که پر نور نبود
دلم از کاوش مژگان تو از سینه گریختجای آسایش در خانه زنبور نبود
من درین میکده پیش قدحی بنشستمکه سرش بسته تر از کاسه طنبور نبود
خط اگر سرکشد از خطه حسن تو مرنجکه بفرمان سلیمان هم این مور نبود
شعله داغ برونم بدرون نور ندادشمع تربت سبب روشنی کور نبود
تا تبسم بدلم مشت نمک می پاشدچشم داغم بره مرهم کافور نبود
حال سوز دل ما یار ندانست کلیماز سیه بختی در آتش ما نبور نبود