غزل شمارهٔ ۳۱۷
خیال گلشن رویت بدل گذار نکردکه مو بموی تنم را چو لاله زار نکرد
اگرچه شانه زسر تا بپای شد انگشتحساب حلقه آنزلف تابدار نکرد
پیاده وادی دیوانگی بسر نرساندکسیکه شور جنونش به نی سوار نکرد
چو کوه در ته تیغست سربلندی اوکسیکه شیوه افتادگی شعار نکرد
زبسکه گرد کدورت نشست بر سر همبدل جفای خدنگ زمانه کار نکرد
کمال اجر شهادت بآن شهید دهندکه غیر شمع کسش گریه بر مزار نکرد
نبردم از سخن خویش بهره ای که صدفبگوش از گهر خویش گوشوار نکرد
کلیم باده خون سبیل یک اقلیموفا بمستی آن چشم پرخمار نکرد