غزل شمارهٔ ۳۱۶
زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زندسبزه جای دود از آتش همان سر بر زند
دود آه عندلیبان آتش صد خرمنستخویش را از پا در آرد هر که گل بر سر زند
رنگ خجلت از رخ گل تا قیامت ظاهرستغنچه نوکیسه گر چندی گره بر زر زند
هر که را باید نوشتن نسخه آداب فقرصفحه تن را ز نقش بوریا مسطر زند
خون عاشق از حجاب حسن پنهان می خوردشوخ بیباکی که ساغر در کف محشر زند
نقش بغداد از سواد دهر نتوانست شستدجله را کی می رسد پهلو بچشم تر زند
خون ما را چون شفق بر صبح آن گردن مبندصبر کن چندانکه عاشق سینه بر خنجر زند
خونبهای مرغ دل دانی بر صیاد چیستاینکه بگذارد بخون خویش بال و پر زند
کو گدائی چون کلیم امروز در اقلیم فقرغیرنومیدی بود کفر ار در دیگر زند