غزل شمارهٔ ۳۱۸
جز بمی هیچ دل از بند غم آزاد نشدخط آزادی ما جز خط بغداد نشد
از سخن حال خرابم نشد اصلاح پذیرهمچو ویرانه که از گنج خود آباد نشد
گرچه نقش قدم و سایه و ما همکاریمکس چو من در فن افتادگی استاد نشد
معنی بکر تراشی چه بود، کوه کنیخامه فکر کم از تیشه فرهاد نشد
هر زمان بر سر فرزند سخن می لرزمدر جهان کیست که دلبسته اولاد نشد
بخت مزدور سپهر است ازو شکوه مکنهر کرا شاه کشد دشمن جلاد نشد
شید این جذبه که در صید خلایق داردمهره سبحه چرا دانه صیاد نشد
در قبول نظر خلق مجو آسایشبنده هر گاه که دلخواه شد آزاد نشد
ما همین تنگدلیم از غم خود ورنه کلیمدر جهان نیست کسی کز غم من شاد نشد