غزل شمارهٔ ۳۱۳
سالک نه ره بگم شده از جستجو بردباید بخود فرو شود و پی باو برد
تن پروری که راحت زخم ترا شناختبی آب لقمه ای نتواند فرو برد
خونابه اش گلاب فشاند به پیرهنزخم کسیکه از گل روی تو برد
هر کس امین گنج قناعت نمی شوداین فیض خاص را دل بی آرزو برد
صبرم چو آبروی عزیزان جور توجائی نرفته است که کس پی باو برد
گلدسته ای زشعله به بندد بسان شمعگر تحفه ای کسی بر آن تندخو برد
جائیکه ترک چشم تو گردد بهانه جوسر را بمزد ریختن آبرو برد
از کوه غم به بند بخود لنگری کلیمتا چند سیل اشک ترا کو بکو برد