غزل شمارهٔ ۳۱۴
عیب را کی به پناه هنرم جا باشددرد میخانه من بر سر مینا باشد
چون کشی خنجر کین بخت نگین می خواهمکه ز زخم تو نشان بر همه اعضا باشد
کرده ام شرط که پا را نکشم جانب شهرسرم آنروز که در دامن صحرا باشد
از همان بزم که جز من دگری راه نداشتبایدم رفت که بهر دگران جا باشد
اغنیا بهره ز اندوخته خود نبرندکه همین خشک لبی قسمت دریا باشد
همچو رگ در قدم راهروان سبز شودخار سیراب گر از آبله پا باشد
ما که باشیم که کس جانب ما را گیرداینقدر بس که شکست از طرف ما باشد
ز آتش داغ گر افروخته دستم چه عجبکه کلیمم من و اینم ید بیضا باشد