گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۲

گاه اندیشه ای از روز جزا باید کردگذری بر سر خاک شهدا باید کرد
تو که ضبط نگه خود نتوانی کردنمنع رسوائی احباب چرا باید کرد
با همه سرکشی افتادگی از دست مدهگر همه شعله شوی کار گیا باید کرد
طلب شاهد مقصود ز هر سو، شرطستهر قدم در ره او رو بقفا باید کرد
شب شود روز حیات و نرود حسرت وصلما چنان روزه نگیریم که وا باید کرد
بدلم حسرت در خاک طپیدن مگذاربسملم کرده ای از دست رها باید کرد
طرفه حالیستکه در خون دل خویش کلیمدست و پائی نه و چون موج شنا باید کرد