گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۹

چو جرس کار دل ار ناله و فریاد بودمشنو خنده زخمش ز دل شاد بود
تا بدیدار تو شد دیده بستان روشنسرو را گفت شکرانه که آزاد بود
دم عیسی ز دلم عقده خاطر نگشودچون حباب این گرهی نیست که بر باد بود
دانه کشت مکافات دمد از دل سنگدام هر صید گهی در ره صیاد بود
حسن محتاج تکلف نبود زانکه بزلفهیچ نفزاید اگر شانه زشمشاد بود
مرگ فرزند ندید آنکه سخن زاده اوستکاشکی عمر پدر صد یک اولاد بود
نکنی شکوه ز خونریزی آن غمزه کلیمرحم عیب است اگر در دل جلاد بود