غزل شمارهٔ ۳۱۰
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شدسینه از مشق الف مانند لوح شانه شد
تا خراب او نگردیدم بمن ننمود رویخانه از خورشید گرمی دید چون ویرانه شد
عیش در جانم غریبست ارچه ماند سالهاغم اگر یکروز در دل ماند صاحبخانه شد
بسکه بهر صید دل ها تخم شید افشانده انددر کف ارباب تقوی سبحه ها بیدانه شد
بود از دلهای ما آوازه زلفت بلنداز نوا افتاد چون زنجیر نی دیوانه شد
سرکشان گر آتشند آخر ملایم می شوندشمع آخر آب گشت و مرهم پروانه شد
کلبه تاریک من بیشم سواد اعظم استفارغ از کاشان کلیم از گوشه کاشانه شد