غزل شمارهٔ ۳۰۸
به دست صد غم اگر بیدلان اسیر شونداز آن به است که ممنون دستگیر شوند
زمانه بیتو مرا زنده بهر آن داردکه در جدایی هم دوستان دلیر شوند
به کنج خاطر من پا کشند در دامنگر از جهان، غم و اندوه گوشهگیر شوند
ز بس به دور غمت خوشدلی برافتادستبه آن رسیده که طفلان اشک پیر شوند
لباس شید ملایم نمیشود بر تنبه چرب نرمی اگر زاهدان حریر شوند
تلاش نام و نشان نیست بیدلانِ ترامگر گهی که به پشت نشان تیر شوند
نمک چشی به کلیم امیدوار بدهز خوان وصل تو اهل هوس چو سیر شوند