غزل شمارهٔ ۳۰۷
خیال چشم تو در خاطرم گذر نکندکه از دل آنمژه شوخ سر بدر نکند
شکسته پای تراز من شدست کینه منکه هرگز از دل بیرحم تو سفر نکند
اگر زبان قلم را هزار جا ببرمبشکوه ات چو رسد قصه مختصر نکند
هوای کوی تو دارند جان و دل اماکه پیش می رود ار گریه راه سر نکند
بپا نمی رودم خاری از ره عشقتکه همچو رشته گوهر ز سر گذر نکند
نمی رسد بمیان طره دلاویزتکه تا زپیچ و خمی کسر از آن کمر نکند
لب کلیم سخن سنج نیست گاه خمارز هم جدا نشود تا زباده تر نکند