گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۶

بر لبم همچو جرس خنده فغان می‌گرددآب اگر می‌خورم از دیده روان می‌گردد
صافدل را نبود قید علایق عیبیعیب دیرینه کی از آینه‌دان می‌گردد
مرد در کشور ما گونه به خون رنگ کندکاین خضابی‌ست کز آن پیر جوان می‌گردد
هوش باریک شود تا سخنم فهم کندبس که در خاطرم آن موی میان می‌گردد
هرکه سرگرم طلب گشت، اگر در ره شوقخاک بر سر فرق کند ریگ روان می‌گردد
روش حرف زدن رفت زیادم چه کنمنام یار است به چیزی که زبان می‌گردد
چرخ از بهر تو در کار بود حرص تو چیستآسیا از پی رزق دگران می‌گردد
آنچنان شوق قناعت زده راهم که کسیخاک اگر می‌خورد آبم به دهان می‌گردد
ناوک رشک خورد بر جگر خسته کلیمهرکه از بار غم عشق کمان می‌گردد