غزل شمارهٔ ۳۰۵
حدیثت نامه را تعویذ جان شدقلم را نام تو ورد زبان شد
دگر از خود چه گلها می توان چیدبراهت خار مغز استخوان شد
بنرمی با درشتان می توان ساختزبان همخانه دندان از آن شد
باین راهی که دل در پیش داردنیارد راهزن بیکاروان شد
بگیتی هر که نام او سفر کردغریب عالم امن و امان شد
بخار پای من تا دیده وا کردزچشم نقش پایم خون روان شد
بکن کسب کمال از می فروشانز یک پیمانه آدم می توان شد
چنان در تیرهروزیها تماممکه یک یک استخوانم سرمهدان شد
درین گلشن کلیم از سیر چشمیز گل قانع به خار آشیان شد