گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۴

گر بتحریر ستم نامه هجران آیدخامه ام پیشتر از نامه بپایان آید
بسکه در راه طلب سستی ازو می بیندجرس از همرهی ناله با فغان آید
از بد و نیک جهان خرم و غمگین نشومخار تا زانو و گل تا بگریبان آید
پنجه اش باز فراهم نشود چون شانهگر بدست کسی آنزلف پریشان آید
بقدمگاه من آید بزیارت اولگر نسیمی ز سر خار مغیلان آید
کشتی باده عجب گر بسلامت ماندساقی از تاب می آندم که بطوفان آید
زینت میکده افزود درش تا بستندگل بماند چو کسی کم بگلستان آید
از کنارم بسفر رفته جگر گوشه اشکچاک باید که بپرسیدن دامان آید
سپر عجز بود سد ره حادثه اشبر سر مور اگر خیل سلیمان آید
گر فلک آب دهد صرفه کند در آتشباده آخر شود آنروز که باران آید
پای در یوزه کلیم از در افلاک بکشسرخوش از یک قدح باده بسامان آید