گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۳

گرم آسوده دوران می گذاردکی آن زلف پریشان می گذارد
بخون ما چنان تشنه است تیرتکه پا در آب پیکان می گذارد
گذارد زاد راهی رهزن عشقاگر سر برد سامان می گذارد
هزار آسیب دیگر در کمین استکه کشتی را بطوفان می گذارد
سفید از گریه چشمم گشت تا کیدل این کاغذ بباران می گذارد
جنون یکباره عریانم نسازدبپا خار مغیلان می گذارد
ز شوق گوشه چشم تو سرمهبهشتی چون صفاهان می گذارد
کلیم آسایش عیش وطن رابرای اهل کاشان می گذارد