گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۲

ایدل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شدوز تخم اشک ریزی پیوسته بر چه شد
ای همنشین بگوی تو خود گر چو من نه ایکز دیدنش زهوش چو رفتی دگر چه شد
پیوسته در کنار منست و ز اضطرابفرصت نمی شود که بپرسم کمر چه شد
تا از صدف جدا شده در زر نشسته استگر از وطن برید زیان گهر چه شد
صد ره سفر بملک جنون کردی و هنوزای دل بجاست عقل تو سود سفر چه شد
چیزی بهای خصمی این ناکسان مدهگردون که هست دشمن اهل هنر چه شد
چون بر تو روشن است چگویم ز حال دلگفتن چه احتیاج که شمع سحر چه شد
نگرفت کس ز سینه صد چاک من خبرآری کرا غمست که زخم سپر چه شد
زآمیزش چو شیر و شکر با مراد دلموئی چو شیر مانده ندانم شکر چه شد
داریم ای کلیم دل و دین و صبر و هوشگر در بهای بوسه ندادیم زر چه شد