غزل شمارهٔ ۳۰۱
به دور دیده مژگان از دو سو لخت جگر داردچراغان بر لب آب روان فیض دگر دارد
ندارم زینتی همچون صدف جز عقده خاطرهمیشه رشته کارم گره جای گهر دارد
مگر یاد لبت در خاطر پیمانه میگرددکه در بزم نشاط باده چشم از گریه تر دارد
به جز سرگشتگی و گرد محنت حاصلش نبودبه سان گردباد آن را که دهر از خاک بردارد
نشان اهل غفلت جستم از پیر خرد گفتانشانش اینکه در فصل بهار از خود خبر دارد
جنون شهر دشمن با بیابان دوستی دارمکه چون سیلاب اشکم جنگ با دیوار و در دارد
اگر برگ و بری داری ز خود بفشان که پیوستهتبر پیوند اینجا با نهال بارور دارد
چرا پیوسته شمع انجمن صندل به سر مالدز بالافشانی پروانه گرنه دردسر دارد
اگر مردن نبودی زندگی با ما چهها کردیدرین دریا اگر نشکست کشتی صد خطر دارد
کلیم از جور گل خون شد دل بلبل چنین باشدگرفتاری به آن معشوق بیپروا که زر دارد