گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۰

چشم بدمست تو چون عربده بنیاد کندبدلم هر مژه را خنجر جلاد کند
رحم در عالم اگر هست اجل دارد و بسکاین همه طایر روح از قفس آزاد کند
خاک ارباب ریا را ز رواج باطلروزگار آورد و سبحه زهاد کند
صاحب حوصله دل سوختگان می باشندکس ندیدست که شمعی گله از باد کند
دختر رز که فلک داد بخونش فتویبیش ازین نیست گناهش که دلی شاد کند
گر دل این مخزن کینه است که مردم دارندهر که یکدل شکند کعبه ای آباد کند
سوی شمع آن بت خود کام نبیند هرگزکه مباد از جگر سوختگان یاد کند
دست مشاطه برخسار عروسان نکندآنچه با چهره کس سیلی استاد کند
پیش خواری زوطن دیده نباشد بیجادجله گر سعی بویرانی بغداد کند
چه کند کاوش او با دل چون موم کلیممژه ات کاینه را شانه فولاد کند