غزل شمارهٔ ۲۹۹
مرنج از کس که هر محنت که آید زآسمان آیدهمه تیر حوادث از کمان کهکشان آید
بلا هم پا بیفشارد چو جان سختانه پیش آیدکه پیکان بر نیاید زود چون بر استخوان آید
ز دل تا لب ره گفتار را از گریه می بندمکه می ترسم حدیث عشقت از لب بر زبان آید
چراغ از حرف رخسار تو افروزند در مجلسحدیث زلف شبرنگ تو هر جا در میان آید
نخواهد سوخت عالم ز آتش پیکان او آخرچه خواهد شد اگر تیر مرادی بر نشان آید
در آن گلزار می نالم که اشک عندلیبانشاگر شبنم شود بر خاطر گلبن گران آید
سراپایم ز دردت آنچنان لبریز شیون شدکه از مضراب مژگان تارا شکم در فغان آید
دماغ عالمی از بوی زلف او چنان پر شدکه در صحن چمن خون از دماغ ارغوان آید
کلیم از حرف تیغ او جراحت آب برداردزبس هر زخم ها را آب حسرت در دهان آید