گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۸

با آن رخ شکفته چون عزم گلستان کرددر زیر بال بلبل گل روی خودنهان کرد
مانند شیشه می بی گریه پیش ساقیحرفی نمی توانم از درد دل بیان کرد
آنجا که طبع یابد لذت ز گوشه گیریصد سال همزبانی با سایه می توان کرد
از کشتن اسیران گیرد کجا ملالشتیری که بزم عشرت در خانه کمان کرد
عزلت مگو که ما را در پرده خفا داشتعیش و حضور ما را ز چشم بد نهان کرد
مکتوب اشک شسته دادم بقاصد اویعنی که انتظارت چشم مرا چنان کرد
سرپنجه رفت از دست از بس گزیدم انگشترفت آنکه در غم او خاکی بسر توان کرد
از زیر چرخ بگریز، یادم مزن که نتواناز آسمان شکایت در زیر آسمان کرد
اشکم کلیم آموخت از جلوه اش روانیسر و قدش نفس را در سینه ام فغان کرد