غزل شمارهٔ ۲۹۷
بلب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمدچنان آسان که گفتی حرف از دل بر زبان آمد
تو بی پروا ندیدی تا هما بر استخوان ماندانستی که گاهی بر سر ما می توان آمد
بخون خوردن چنان دل عادتی دارد که جام میبدست هر که دید از شوق آبش در دهان آمد
بکج رفتاری و ناراستی عالم چنین مایلچسان تیر مراد ما تواند بر نشان آمد
بیادم می دهد شیرینی کنج قناعت رابخاطر هر که آن کنج لب شکرفشان آمد
میان شاهدان باغ هم رشک و حسد دیدمبجوش از غیرت گلنار خون ارغوان آمد
نداند گر کسی راه گلستان را در این موسمبگلشن از صدای خنده گل می توان آمد
بامید خلاصی دست و پائی می زند سعیمدر آن دریا که نتوانست ساحل بر کران آمد
کلیم ار عندلیب دل ز دام آمد سوی گلشننه بهر گل که از بهر وداع آشیان آمد