گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۶

سیل را درس روانی گریه‌ی ما می‌دهدشوربختی، اشک ما تعلیم دریا می‌دهد
روزگارم سربه‌سر از تیره‌روزی یک شب استوعده‌ی وصلم چه حاصل گر به فردا می‌دهد؟
مفتی خط کز لب او کام‌بخشی می‌کندبوسه را نشمرده و بی‌وعده، فتوا می‌دهد
صرفه‌ی خود هر کسی بیند نه جای طعنه استدین ناقص را اگر زاهد به دنیا می‌دهد
نیست دل هردم حریف تُرکتاز تازه‌ایهرچه دارد چون صدف، یک‌جا به یغما می‌دهد
وسعت ملک جنون بنگر که یک دیوانه راصد بیابان در بیابان، کوه و صحرا می‌دهد
گاه پیری می‌کنم موی سفید از باده رنگزان‌که می، رنگ جوانی را به سیما می‌دهد
مرهم داغ دل پروانه باشد موم شمعداروی رنج خمارم دُرد مینا می‌دهد
دل اگر دارد فروغی، زآتش عشق است و بسشیشه را گر آبرویی هست صهبا می‌دهد
دستش از دامان استغنای شیرین کوته استکوه‌کن گر بیستون را در ته پا می‌دهد
داغ جورش تا فراوان در نظر ناید کلیم!جمله را چون برگ گل بر روی هم جا می‌دهد