غزل شمارهٔ ۲۹۱
نه ز می هرجا تنکظرفی که برد از پا فتادآنکه لاف پهلوانی زد هم از صهبا فتاد
گردباد از سیر صحرا پای در دامن کشیدنوبت هاموننوردی تا با شک ما فتاد
گریه نبود دیدهام گر دجلهافشانی کندکآب در چشمم ز دود آتش سودا فتاد
تا دم آخر بود سر در هوا مانند شمعدیده هرکس که بر آن قامت زیبا فتاد
میدهد ز آشفتگی درس سیهروزی ز مازلف او با این پریشانی چه خوش انشا فتاد
عندلیب آن گلستانم که بندد باغباندیده را هر گه نقاب از چهره گلها فتاد
هرکه در راه طلب خو کرد با آوارگیگر به سان شمع یک جا شد مقیم از پا فتاد
از کمال اتحاد حسن و عشق آخر کلیمهر گره کز زلف او وا شد به کار ما فتاد