غزل شمارهٔ ۲۹۲
هر زخم که خدنگ تو زیب نشان شودچشمی دگر براه خدنگت عیان شود
یارم بخشم رفته اگر عمر رفته استچندان نمی رود که ز چشمم نهان شود
واصل ز حرف چون و چرا بسته است لبچون ره تمام گشت جرس بیزبان شود
خاکش بسر که گریه بیحاصل منستآن باده ایکه بر دل مینا گران شود
خاطر نشان شود بتو تأثیر تیر آهروزیکه پشت طاقت عاشق کمان شود
طفلی که سینه شانه شد از زخم خط اوچندان نکرده مشق که دستش روان شود
خوش می برد رسائی زلف تو کار پیشزیبد که حلقه اش کمر آن میان شود
افتاده را بچشم حقارت مبین که خاکگر سر کشد غبار دل آسمان شود
کردی کلیم قافله اشک را روانکو لخت دل که آتش این کاروان شود