گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۰

دست مشاطه اگر زلف ترا تاب دهدخون دلها گل رخسار ترا آب دهد
کاش بخت سیه از دیده شب بیدارمروشنی را بستاند بعوض خواب دهد
خون دل رو بکمی کرده ز سوز تب هجرآنقدر نیست که یک آبله را آب دهد
شکل ابروی تو خونریز چنان شد که امامسوی مسجد چو رود پشت بمحراب دهد
ماند دل با غم و بگریخت صبوری چو کسیکز میان در رود و خانه بسیلاب دهد
صد زمین گیر بهر سوی نشانیده چو منخاک کوی تو که آرام بسیماب دهد
ننگ سامان نکشد خانه او همچو حبابهر که را ایزد جمعیت اسباب دهد
باز وقتست که از تربیت اشک کلیمخار دیوار سرایش گل سیراب دهد