غزل شمارهٔ ۲۸۹
هر زمان بر روی کارم رنگ دیگرگون شودباده ام در جام گرد آب و آبم خون شود
دخل ما با خرج یکسانست در راه طلبسوزنی چون بشکند خاری زپا بیرون شود
در حقیقت تنگدستی مایه دیوانگیستدر چمن بید از غم بیحاصلی مجنون شود
از ره تقلید اگر حاصل شود کسب کمالهر که گردد خم نشین باید که افلاطون شود
باده پنهان به زهد آشکار آمیختندجوی شیر زاهدان ترسم که جوی خون شود
بر رخ پیر فلک رنگ حسد گل میکنددر چمن چون رخت طفل غنچه گلگون شود
مایه سالک سبکباریست گر آید بدستمی تواند ناله ای پیک ره گردون شود
مایه سالک سبکباریست گر آید بدستمی تواند ناله ای پیک ره گردون شود
پرعجب نبود زطبع حرص اگر در زیر خاکهمرهی با گنج آرام دل قارون شود
تا کشیم از شعر فهمان انتقام دخلهاکاشکی هر جا سخن فهمی بود موزون شود
قدر این گوسالهها تا کم شود خواهم کلیمگاو گردون از چراگاه فلک بیرون شود